ابلیس
part ۱۰
با یکم ترس بهش خیره شد میدونست نمیتومه حریف همچین ادمی بشه ولی باز مقاومت کرد
+ نمیخوام ببینمت...من الان نه خدمتکارتم نه کسی که زیر دستت کار میکنه لازم نیست بهت احترام بزارم یا که رو در وایسی باهات داشته باشم...خیلی راحت میتونم بیرونت کنم پس گمشو از خونم
_ اگه میتونی بیرونم کن
چویا لبش رو گاز گرفت و نمیدونست چیکار کنه که صورت دازای اونقدری بهش نزدیک بود که نفس های داغش رو روی پوستش حس میکرد
+ برو عقب
_ چرا نمیفهمی؟ ازم حق نداری فاصله بگیری
+ چیو نمیفهمم؟ اینکه میخوای بازیچه شم؟ چیه میخوای منممثل اون هر*زه های دورت بشم؟ ولم کن لعنتی نمیخوام حتی باهات حرف بزنم
_ کاری میکنم نتونی حتی یک ثانیه دوریمو تحمل کنی
+ فعلا نمیتونم اینقدر نزدیک بودنتو تحمل کنم...برو و راحتم بزار میخوام مثل بقیه ادما یه زندگی معمولی داشته باشم
_ گفتم کسی که تصمیم میگیره منم و منم میخوام تو برای من شی
+ خواب دیدی خیره...گورتو گم کنن
دازای برای کنترل کردنش زانوش رو بین پاهاش قرار داد و گفت
_ حالا مثل یه سگ خوب دستور میگیری و فقط به صاحبت وفاداری و گوش میدی
دستی که روی چونه اش بود رو لای موهاش برد وتا خواست ببوستش چویا صورتش رو به طرف مخالف چرخوند
+ ازم دور شو
موهاش رو چنگ زد و اینبار طبق میلش بوسیدش ولی چویا جز اخم های غلیظی که رو ابرو هاش نشسته بود هیچ ری اکشنی نشوم نداد.
بعد مدتی نفسش بند اومد و خواست عقب بکشه ولی اجازه نداد
+ اوممم!!
دازای اروم سرشو عقب کشید و به گونه های سرخش نگاه کرد
_ خیلی کیوت شدی چیبی همینطوری باید رام من باشی هویج سرکش
+ ازت...متنفرم
_ مهم نیست
فشاری بین پاهاش حس کرد و چشماش رو محکم بست
+ تمومش کن
_ بیبی...تو لذت نمیری از موقعیتمون؟
+ معلومه که نه...ولم کن عوضی
پاشو اروم تکون داد که صدای ریزی از بین لب هاش فرار کرد
+ دست از سرم بردار
_ ازم خواهش کن
+ صد سال سیاه...ازت هیچ خواهشی نمیکنم
_ پس متاسفم تا همراهیم نکنی ولت نمیکنم
گوشیش زنگ خورد و چویا هزار بارخداروشکر کرد که به موقع تلفنش زنگ خورد
دازای دستشو وارد جیبش کرد و با دیدن لویی ظاهر خوبی به خودش گرفت و تلفن رو جواب داد
_ کاری باهام داشتی لویی چان؟
" کجایی کی برمیگردی؟ "
_ یکم سرم شلوغه شاید امشب نیام منتظرم نمون
" ولی من دلم میخواد پیشم باشی "
_ عزیزم...متاسفم دستم بنده باهات تماس میگیرم
تلفن رو قطع کرد و کاملا خاموشش کرد
_ میبینی چیبی همه مزاحممون میشن خیلی خب کجا بودیم؟
_________________________________________________________
ادامه دارد...
با یکم ترس بهش خیره شد میدونست نمیتومه حریف همچین ادمی بشه ولی باز مقاومت کرد
+ نمیخوام ببینمت...من الان نه خدمتکارتم نه کسی که زیر دستت کار میکنه لازم نیست بهت احترام بزارم یا که رو در وایسی باهات داشته باشم...خیلی راحت میتونم بیرونت کنم پس گمشو از خونم
_ اگه میتونی بیرونم کن
چویا لبش رو گاز گرفت و نمیدونست چیکار کنه که صورت دازای اونقدری بهش نزدیک بود که نفس های داغش رو روی پوستش حس میکرد
+ برو عقب
_ چرا نمیفهمی؟ ازم حق نداری فاصله بگیری
+ چیو نمیفهمم؟ اینکه میخوای بازیچه شم؟ چیه میخوای منممثل اون هر*زه های دورت بشم؟ ولم کن لعنتی نمیخوام حتی باهات حرف بزنم
_ کاری میکنم نتونی حتی یک ثانیه دوریمو تحمل کنی
+ فعلا نمیتونم اینقدر نزدیک بودنتو تحمل کنم...برو و راحتم بزار میخوام مثل بقیه ادما یه زندگی معمولی داشته باشم
_ گفتم کسی که تصمیم میگیره منم و منم میخوام تو برای من شی
+ خواب دیدی خیره...گورتو گم کنن
دازای برای کنترل کردنش زانوش رو بین پاهاش قرار داد و گفت
_ حالا مثل یه سگ خوب دستور میگیری و فقط به صاحبت وفاداری و گوش میدی
دستی که روی چونه اش بود رو لای موهاش برد وتا خواست ببوستش چویا صورتش رو به طرف مخالف چرخوند
+ ازم دور شو
موهاش رو چنگ زد و اینبار طبق میلش بوسیدش ولی چویا جز اخم های غلیظی که رو ابرو هاش نشسته بود هیچ ری اکشنی نشوم نداد.
بعد مدتی نفسش بند اومد و خواست عقب بکشه ولی اجازه نداد
+ اوممم!!
دازای اروم سرشو عقب کشید و به گونه های سرخش نگاه کرد
_ خیلی کیوت شدی چیبی همینطوری باید رام من باشی هویج سرکش
+ ازت...متنفرم
_ مهم نیست
فشاری بین پاهاش حس کرد و چشماش رو محکم بست
+ تمومش کن
_ بیبی...تو لذت نمیری از موقعیتمون؟
+ معلومه که نه...ولم کن عوضی
پاشو اروم تکون داد که صدای ریزی از بین لب هاش فرار کرد
+ دست از سرم بردار
_ ازم خواهش کن
+ صد سال سیاه...ازت هیچ خواهشی نمیکنم
_ پس متاسفم تا همراهیم نکنی ولت نمیکنم
گوشیش زنگ خورد و چویا هزار بارخداروشکر کرد که به موقع تلفنش زنگ خورد
دازای دستشو وارد جیبش کرد و با دیدن لویی ظاهر خوبی به خودش گرفت و تلفن رو جواب داد
_ کاری باهام داشتی لویی چان؟
" کجایی کی برمیگردی؟ "
_ یکم سرم شلوغه شاید امشب نیام منتظرم نمون
" ولی من دلم میخواد پیشم باشی "
_ عزیزم...متاسفم دستم بنده باهات تماس میگیرم
تلفن رو قطع کرد و کاملا خاموشش کرد
_ میبینی چیبی همه مزاحممون میشن خیلی خب کجا بودیم؟
_________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۰.۰k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط